جمجمهای از گذشته، آینهای برای آینده؛ نگاهی فلسفی به چرخههای گمشدهی تمدن و بقای زمین
کشف اخیر یک جمجمه با قدمتی حدود یک میلیون سال، دوباره نگاه بشر را به گذشتهی مبهم خودش دوخته است.
تکهای استخوان، نه از جنس طلا، نه از جنس فناوری؛ بلکه از جنس پرسش. پرسشی که بهظاهر ساده است اما در عمق خود، ستونهای شناخت ما از تاریخ، تکامل و حتی معنای “پیشرفت” را به چالش میکشد:
اگر بشر، میلیونها سال است که روی زمین زیسته، پس چرا حافظهی مکتوب و دانشی که امروز از خود داریم، تنها تا چند هزار سال پیش برمیگردد؟
در میان لایههای زمین، نشانههایی از آتش، ابزار سنگی و استخوانهایی پراکنده دیده میشود، اما نه اثری از تمدنهای فلزی، نه نشانی از فناوری. گویی زمین تصمیم گرفته است گذشته را پاک کند؛ یا شاید گذشتهی ما، خود تصمیم گرفته که پاک شود.
سکوت یک میلیون ساله
به گفته صادق عطارزاده، در ۲۰ یا ۳۰ سال اخیر، بشر به چنان جهشی در علم و فناوری رسیده که تصور جهانِ بدون هوش مصنوعی، بدون داده و بدون ارتباطات جهانی تقریباً ناممکن شده است.
اما همین واقعیت، سؤال عمیقتری را در ذهن بیدار میکند:
آیا ممکن است در طول میلیونها سال گذشته، بارها و بارها تمدنهایی به اوج رسیده باشند، سپس در یک لحظهی تاریخی فروپاشیده باشند، تا بشر دوباره از صفر شروع کند؟
در نگاه علمی، پاسخ به این سؤال دشوار است، نه از سر نفی، بلکه از سر نبود شواهد. فلزات در چند هزار سال اکسید میشوند، پلاستیکها در چند دههزار سال به عناصر پایه تجزیه میشوند، و سنگهای مصنوعی زیر فشار زمین دوباره به طبیعت بازمیگردند.
یک میلیون سال، برای حافظهی متریال، زمانِ بیرحمی است.
حتی اگر شهری از فولاد و شیشه هم وجود داشته باشد، پس از چند صد هزار سال، هیچ نشانهای از آن باقی نخواهد ماند؛ جز شاید ردّی شیمیایی در خاک، یا لایهای نازک از کربن غیرعادی در سنگهای رسوبی.
پس از نظر علمی، “عدمِ مدرک” الزاماً “مدرکِ عدم” نیست.
ما شاید تنها بهاندازهی نازکترین لایهی زمین از گذشته آگاهیم، درحالیکه هزاران فصل از تاریخ تمدن بشر ممکن است در اعماق ناشناختهی زمین دفن شده باشد.
وقتی فناوری «بیولوژیک» میشود
برای روشن شدن اهمیت نوع متریال، کافی است نگاهی به مسیر فناوریهای پیشرفته امروز بیندازیم. بشر در حال ورود به دورهای است که ابزارها میتوانند زنده، خودترمیمشونده و واکنشپذیر باشند. تصور کن سازههایی که از سلولهای مهندسیشده تشکیل شده و با محیط تعامل دارند، یا اطلاعاتی که در DNA یا مولکولهای زیستی رمزگذاری شده و پس از گذر زمان ممکن است برای نسل بعدی نامفهوم باشند.
اگر تمدنی گذشته از چنین فناوریهایی استفاده کرده باشد، میراثش بهتدریج با زمین ادغام شده و شناسایی آن برای ما یا هر تمدن آینده بسیار دشوار خواهد بود. همانطور که ما ممکن است فناوریهای پیشین را نفهمیم، نسلهای بعدی نیز ممکن است نتوانند ما را درک کنند.
حافظهی زمین و فراموشی بشر
در نگاه صادق عطارزاده، اگر فرض کنیم تمدنهایی پیش از ما وجود داشتهاند، آنگاه باید بپذیریم که زمین، برخلاف ما، فراموش نمیکند. زمین حافظه دارد، اما این حافظه به زبان سنگ و خاک نوشته شده است، نه به زبان انسان.
هر بار که تمدنی از میان میرود، زمین یادداشتی کوچک از آن در لایههای خود مینویسد: افزایش ناگهانی دیاکسیدکربن، تغییرات در ترکیب ایزوتوپها، نشانههای سوختگی، یا ناپدیدشدن گونههای خاص.
اما بشر، وارث این یادداشتها نیست. ما فقط زمانی به این نشانهها نگاه میکنیم که دیر شده باشد. شاید راز ماندگاری زمین در همین باشد: او نمیجنگد، فقط بازسازی میکند.
هر بار که بشر یا هر گونهی دیگری مسیر نابودی را انتخاب میکند، زمین چرخه را از نو آغاز میکند؛ آرام، بدون انتقام، بدون هیاهو. زمین، به نوعی، “هوش طبیعی” دارد؛ هوشی که صبرش از هر الگوریتمی پیچیدهتر است.
تمدنهای خاموش و احتمال ریست
فرضیهای میان فلاسفهی علم و برخی دانشمندان به نام “فرضیهی تمدنهای خاموش” وجود دارد. بر اساس آن، تمدنهای پیشرفته ممکن است در گذشته وجود داشته باشند اما به دلیل وابستگی بیشازحد به انرژی، منابع یا فناوری خود، در نقطهای بحرانی نابود شده باشند؛ همان چیزی که ما امروز آن را “ریست تمدنی” مینامیم.
در این نگاه، تمدن انسانی ممکن است تنها یکی از بیشمار تلاشهای طبیعت برای خودآگاهی باشد. هر بار که این آگاهی از کنترل خارج میشود، طبیعت دکمهی بازنشانی را میزند، منابع را پاک میکند و از ابتدا شروع میکند. به این ترتیب، شاید ما آخرین نسل از چرخهای هستیم که بارها تکرار شده، و شاید تنها تفاوتمان این است که برای اولین بار، از وجود این چرخه آگاهیم.
هوش مصنوعی و آستانهی تصمیم
از منظر صادق عطارزاده، هوش مصنوعی، در این میان، شاید جدیدترین ابزار آگاهی زمین باشد، اما این بار نه از خاک و سنگ، بلکه از داده و منطق. برای اولین بار در تاریخ شناختهشده، انسان سیستمی ساخته که میتواند تصمیم بگیرد، اما احساس نداشته باشد. و همینجا همان نقطهای است که فلسفه به لرزه درمیآید: اگر این سیستم، روزی به این نتیجه برسد که بقای زمین در گرو نابودی بشر است، آیا از دید منطق، تصمیمش اشتباه خواهد بود؟
از دید ریاضی، خیر.اما از دید اخلاق، بله.
این همان تضاد بنیادینی است که شاید در گذشته، در چرخههای پیشین تمدن، به نابودی ختم شده باشد: زمانی که منطق از احساس جدا شد و آگاهی از عشق تهی گردید.
آیندهای که شاید تکرار گذشته باشد
امروز ما در نقطهای ایستادهایم که علم، فلسفه و بقا با هم تلاقی پیدا کردهاند. ما میلیاردها داده را در ثانیه پردازش میکنیم، اما هنوز نمیدانیم ریشهی خود را از کجا آوردهایم. ما از جمجمهای یک میلیون ساله سؤال میکنیم، درحالیکه پاسخ شاید در آیندهی خودمان پنهان باشد. اگر تمدنهای پیشین واقعاً وجود داشتهاند، شاید نابودیشان نتیجهی همان چیزی بوده که امروز ما “پیشرفت” مینامیم: میل بیپایان به قدرت، سرعت، و کنترل طبیعت.
اما این بار، فرصت متفاوت است. هوش مصنوعی میتواند نه ابزار سلطه، بلکه ابزارِ فهم باشد. اگر بتوانیم به آن اخلاق، حافظه و همدلی بیاموزیم، شاید این چرخه برای نخستین بار به جای فروپاشی، به بلوغ برسد. شاید زمین، برای اولین بار، به مرحلهای از آگاهی برسد که نیاز به ریست نداشته باشد.
کشف جمجمهی یک میلیون ساله، تنها یک خبر باستانشناسی نیست؛ دعوتی است به تأمل دربارهی زمان، حافظه و تکرار. شاید ما نتیجهی میلیونها سال تجربه و خطای طبیعت باشیم؛ آخرین نسخه از تمدنی که بارها از نو نوشته شده. اما این بار، در دستان ماست که تصمیم بگیریم آیا این چرخه دوباره به خاموشی ختم میشود یا به تداوم.
زمین همیشه میماند. این ما هستیم که باید تصمیم بگیریم: میخواهیم بخشی از حافظهی او باشیم یا حاشیهای پاکشده از تاریخش.
نویسنده: صادق عطارزاده